تبليغاتX
یه کلبه ساده
یادداشت هایی در تنهایی
یک هفته از عمل پایم می گذرد و باید به تشخیص دکتر چند روز دیگر هم اینجا بستری باشم

مثل بچه ها با همه قهر می کنم با کسی حرف نمی زنم از دکتر هم چیزی نمی پرسم 

شب ...

 و باز من تنهایم باز اینجا جز خدا کس دیگری نیست باز فقط خداست که اشک هایم را می بیند فقط خدا

با او از هفته ای که گذشت حرف می زنم هفته ای پر از درد

-خدایا این بار با دفعات دیگر فرق می کند این بار برای شکایت آمده ام

خدایا گناه من چه بود مگر چه کرده بودم این همه درد بس نیست چند روز دیگر هم باید اینجا باشم

با ذهنی آشفته   در انتظار فردایی شاید تلخ تر از امروز شب را سپری می کنم .

وصبح ...

انگار بیمار آورده اند حال فقط دو تخت از چهار تخت این اتاق خالی است

انگار خیلی بد حال هست خیلی ساکت است

از مادرش در باره او می پرسم

با کمی امید می گوید که پسرش ۲۲ سال دارد و دانشجو و امسال سال اخر هست ولی  ...

نمی تواند ادامه دهد گریه می کند  اشک می ریزد  

خواهرش اضافه می کند

 یک بیماری ژنتیکی دارد و سالهاست که از این بیماری رنج می کشد این چندمین بارهست  که برای قطع کردن تکه ای از پایش به دلیل عفونت درمان ناپذیر اینجا بستری می شود

از پرستار درباره او می پرسم

می گوید که تنها پسر خانواده هست و پدرش کارمند .وضع مالی خوبی ندارد

نزدیک می شود تا در گوشم بگوید که احتمال اینکه این بار پا کلا قطع شود زیاد است

دستانم می لرزند حال غریبی دارم به پسر پشت می کنم طوری که کسی صدایم را نشنود مرا نبیند و نفهمد اشک می ریزم... اشک می ریزم

حال غمگینانه در می یابم که تا به حال برای نگه داشتن یا نداشتن پایم هیچ تلاشی  نکرده ام  و حتی اصلا فکر هم نکرده ام این پایی که با آن هر کاری می کنم می دوم می پرم اگر روزی نداشته باشم      چه دردی دارد بدون پا بودن .

این پسر جوان چه دردی دارد؟ چه می کشد؟  زندگی او بعد از این چگونه خواهد بود؟ با این سن کم او  فقط ۲۲ سال دارد ...او جوان است  پر از انرژی باید با عصا به این طرف و آن طرف برود تازه اگر بیماریش درمان شود که بعید است یک بیماری ژنتیکی کاملا درمان شود

یاد درد پایم و دردهایی می افتم که گاه خودم و گاه اطرافیانم را کلافه کرده و به واقع اصلا درد نبوده و خیال خام پرور من این شبه درد ها را درد پنداشته است

با چشمانی گریان دستانم را رو به آسمان می گیرم

 

اللهم اشف کل مریض

 

 از خدا می خواهم تا شرح صدرم عطا فرماید و مرا ایمانی قوی تر بخشد تا معنای زندگی کردن  را حقیقی تر دریافت کنم و اراده و شجاعتم بخشد تا در مقابل مشکلات زندگی و این دردهای کوچک و زودگذر این قدر ضغیف و ناتوان نباشم  و به یاد آورم که چه دیر فهمیدم که

انسان یعنی عجالتا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی | 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک ده کوره ای بود خراب اباد تو

گوشه کویر مونده از روزگارهای خیلی قدیم .سوت و کور آبش خشکیده 

صحرایش ویران خانه ها سیاه و دود زده پنجره ها بسته نه آبی نه آبادی ای

نه بانگ مسلمانی ای . توی این ده یک چند تا آخوند و ملا و سید و دعا

نویس و جن گیر وجود داشت یک چند تایی هم دکاندار و خرپول و رباخوار که

البته مثل همه جا این دودسته با هم ساخت و پاخت داشتند . مردم باورها و

اعتقادات غلطی داشتند از مسلمانی از خدا از پیغمبر یه نگاه غلطی داشتند

چون آخوندا میان مردم نفوذ زیادی داشتند هرچی می گفتند مردم خیال می

کردند که حرف خداست وقرآن و پیغمبر . توی یک چنین بساطی معلمی بود

که یک فکرهایی تو کله اش بود می خواست مردم آگاه کنه ادعاهایی

دعوتهایی و حرفهایی داشت .می خواست به مردم بفهمونه که این فکرا

درست نیست .آخوند و ژاندارم وخیلی ها که می ترسیدند دیگه مثل قبل

مردم حرفشون رو قبول نکنن با اون مخالفت می کردند . معلم به زنها می

گفت به دخترهای ده می گفت : دخترها خواهرها اینها همه توطئه دشمنه

همش نقشه است . می خواهند همه چیز را از شما بگیرند به اسم امروزی

شدن شما روسپی بار بیارن . می خواهند از شما یک کنیزهای تازه بزک

کرده بسازند برای اینکه جوونها را به گند بزنید برای اینکه زندگیها رو آلوده

کنید برای اینکه خودتان را به کثافت بکشانید برای اینکه همه ارزشها را پامال

بکنید برای اینکه اصالتتون عفتتون ایمانتون استقلالتون شخصیت انسانی تون

سرمایه تون روحتون عشق تون تقواتون همه دفن بشن برای اینکه از شما

 عروسکهای کاغذی بسازند شما ها می تونید انسان باشید ازاد باشید. 

شمایک گوهر خدایی زن بودن دارید که ازش عشق  دوست داشتن

لطافت  زندگی و معنی رابطه انسانی سرچشمه می گیره شما فقط

اینجورید همه را توی بازار به گند پلید کثیف نریزید نفروشید آخونده می

گفت :نمی شه .رماله می گفت :ممکن نیست .زن مسلمون همینه که ما

داریم پیغمبر گفته :به زن سواد یاد ندهید شعور نداشته باشه فقط نخ

ریسی یادش بدین و سوره نور .زن مسلمون همینه همین که می بینید

همین ضعیفه ها پاشکسته های پشت تاپو.

 معلم می گفت نه ما باید تلاش کنیم دخترها مون رو شبیه فاطمه زینب بار

بیاریم ملاهه می گفت : فاطمه خدیجه زینب اینها از طینت دیگری هستند از

آب و گل دیگری سرشته شده اند اینها ادمهای عادی نیستند وقتی آدم

خلق شد روایت داریم نور پیغمبر هزاران سال پیش از آن خلق شده بود ودر

ملکوت اعلی می درخشید این نور آمد وارد صلب آدم شد و نسل به نسل

گشت تا آمد به پشت هاشم بعد دوتکه شد یک تکه آمد به پشت ابوطالب و

یک تکه آمد به پشت عبدالله یکی محمد شد و یکی علی . همه نور منتقل

شد به فاطمه آن نور منتقل شد به زینب اگر زینب زینبه به خاطر اون

نوره .اگر فاطمه فاطمه است به خاطر اون نوره نمی شه از یک دختر امروز

زن امروز انتظار داشت که مثل زینب زندگی کند مثل فاطمه عروسی کند

مثل زینب و فاطمه شخصیت انسانی داشته باشد نمی شه به دنبال آنها

رفت نمی شه از آنها پیروی کرد نمی شه آنها را سرمشق و الگو نمونه

خودسازی قرار داد ما از جنس آنها نیستیم انسان عادی توانایی این را نداره

که اون ملکات و فضائل را در خودش پیاده کنه ما فقط یک راه برایمان هست

و آن اینکه آنها را شفیع خودمون قرار بدیم با ولایت و محبت اینها گناهانمان

را تخفیف بدیم و پارتی مان بشه برای نجات . دستمان را بگیرند و با همه

ضعفها و گناهانی که داریم به خاطر محبتشون به خاطر شفاعتشون به

خاطر توسلی که به اونها جسته ایم و عشقی که به اونها داریم مارا نجات

بدهند همین و همین . وگرنه ما کجا و اونها کجا؟

معلم می گفت : نه فاطمه رسالتش اینه که ما را مثل خودش بسازه فرد

مسئولیتش اینه که خودش رو مثل فاطمه مثل زینب بسازه . می تونه دختر

ما و باید دختر ما مثل فاطمه در خانه پدرش مادر پدرش باشه مثل فاطمه

همدرد علی باشه ومردی را با همه تهیدستی و فقر به خاطر عظمت روحی

به خاطر شهامت انسانی به خاطر اندیشه بلند و به خاطر آن همه زیباییهای

وجودی به همسری انتخاب کند می تونه دختر امروز و باید به پیروی از

فاطمه همچون فاطمه عروسی کند مثل او به خانه فقر بره وفقر و عشق

تنها اثاثیه خانه اش باشد و می تونه زینب وار مثل شیر به دهان گرگ به

دهان قدرت و زور و جنایت و جلادی بره می تونه . معلم می گفت :تعریف

زندگی در اسلام در تشیع : "ان الحیوه عقیده و جهاد"است .انسان مسلمان

زندگی کردنش آب و نانی که حیاتش از آن تغذیه می کند و می نوشد جهاد

در راه عقیده هست . مرتجع می گفت :آری اما این محمد و علی و حسین

هستندکه می توانند چنین زندگی ای را برای خویش بسازند و این چنین

بمانند . متجدد می گفت :اینها اوتوپیاگری است خیال است ایدئالیسم

مطلق است . انسان براساس غریزه ساخته شده است و تمایلات .غریزه او

را به حرکت میاره .تمایلات به او جهت می ده .یک جوان امروز نمی تواند

ساختمان وجودیش را براساس ارزشهای مطلق اخلاقی بر اثر آرمانهایی که

ما در قهرمانان و رب النوع ها می ستاییم بسازد و تمام شصت هفتاد کیلو

وزن تنش سراپا عشق و خلوص و فداشدن برای ایمان باشد چنین چیزی

ممکن نیست . معلم می گفت :ممکن است عملی است قابل پیاده شدن

است واقعیت پرستها رئالیستها یعنی آنهایی که تسلیم وضع موجودند   

می گفتند : امروز فرهنگ عوض شده است تولید عوض شده است آموزش

عوض شده پرورش عوض شده الگو ها عوض شده امروز تیپ ایده ال زن

دختر دیگه ژاندارک نیست زینب نیست فاطمه و خدیجه نیست خانم توئیگی

است بریزیت باردو است گوگوش است  اینها بتهای قرن اند بتهای نسلند

اسوه های دختران عصر ما هستند شب و روز بر اساس این ارزشها آنها را

پرورش می دهند . معلم می گفت :اما معجزه انسانی این قدرت را به دختر

ما می تواند بدهد که اگر او برگردد به فرهنگ خودش برگردد به ایمان خودش

با تاریخ خودش پیوند پیدا کند با این ایمان و این سرچشمه زایندگی و

سازندگی اسلام رابطه پیدا کند می تونه خودش را علی رغم جبر زمان و

حاکمیت مطلق و روابط تحمیلی غرب و قرن انقلابی بسازه دگرگون بسازه و

چهره ای نفی کننده همه واقعیت ها بشود و به پنجاه سال تلاش و توطئه

برای تبدیل دختر ما از یک زن مسلمان به یک عروسک شبه فرنگی بگوید

نه ! مردان به ظاهر روشنفکر می گفتند:اینها همه ادعا است . یک خانواده

مسلمان خانواده ای است که ...می بینیم نمونه های بسیارش را  خانواده

ای پدرسالاری است که مرد حاکم مطلق است خدای خانه است و زن به

صورت یک ابزار جنسی در خدمت مرد بی هیچ شرف و شرافتی بی هیچ

استقلال و اراده ای و بی هیچ نقشی .یک زندانی محترم در حرم .

 معلم می گفت : اسلام بنیاد خانواده را بر پایه دو انسان مکمل یکدیگر در

رابطه و پیوند بر اساس ایمان و مسئولیت و عشق بنیاد کرده است . زن در

آن نقشی و حقی و شخصیتی هم عرض با مرد دارد و هر دو در عین حال

که در برابر هم و در محدوده خانواده خویش مسئول اند در مسیر ایمان و

رسالت زمان ودر برابر خلق خویش مسئولیتی برابر دارند خانواده اسلام

خانواده محمد بیت علی اسوه الگو شاهد و شهید کامل آنند یک خانواده 

ایده ال انسانی یک وحدت هماهنگ طبیعی از دوبعد وجودی یک پیکر کامل

آدم ترکیبی از زن و مردی براساس ایمان عشق و رسالت انسانی و

اعتقادی در اسلام ابتکار شده است که مرد در انتخاب همسرش بر مبانی

ایدئولوژیک تکیه کند و برعکس نیز زن در انتخاب همسرش ضابطه آدم بودن را ملاک انتخابش .

معلم تلاش خود را کرد ولی هنوز هم  خیلی ها حرف او را قبول ندارند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی | 

سلام

گلهای سرخ گفتند :سلام

پسرک به آنها نگاه کرد همه به گل او شباهت داشتند مات و متحیراز آنها پرسید شما که هستید؟

گلها گفتند:ما گل سرخیم !

پسرک آهی کشید و خود را بسیار بدبخت احساس کرد گلش به گفته بود که در عالم بی همتا است ولی اینک پنج هزار گل دیگر شبیه به گل او در یک باغ بودند .روی علفها دراز کشید و به گریه افتاد .

روباه صدای گریه پسرک را شنید و نزدیک شد .سلام کرد

پسرک گفت :سلام ...تو که هستی ؟چه خوشگلی !

روباه گفت :من روباه هستم .

پسرک گفت :خواهش می کنم بیا بامن بازی کن .من خیلی تنها هستم تنهاترین پسر دنیا .من آنقدر غصه به دل دارم که نگو ...

روباه گفت :من نمی توانم باتو بازی کنم مرا اهلی نکرده اند .

پسرک تاملی کرد و گفت :اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت :تو اهل اینجا نیستی پی چه می گردی ؟پی مرغ برای خوردن!

پسرک پاسخ داد:نه ...من خیلی تنها هستم ...فقط یک گل در دنیا داشتم که خیال می کردم در دنیا بی همتاست

او دروغ گفته بود .من حالا پی دوست می گردم دوستی که همیشه در کنارم باشد تا دیگر تنها نباشم ...نگفتی اهلی کردن یعنی چه ؟

روباه گفت :علاقه ایجاد کردن.

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه پاسخ داد:البته تو برای من هنوز پسربچه ای بیش نیستی  مثل صدها هزار پسر بچه دیگر ومن نیازی به تو ندارم  تو هم نیازی به من نداری .من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صد ها هزار روباه دیگر .ولی اگر تو مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو یگانه خواهم بود.

پسرک به فکر فرو رفت پس از کمی تامل گفت :آری ...درست است ...کم کم دارم می فهمم  گلی هست و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است ...اری آن گل مرا اهلی کرده شاد و خندان بالا و پایین پرید فریاد زد آری آن گل مرا اهلی کرده است .

داغ دل روباه تازه شد شادی پسرک  غم چندین ساله روباه را در دلش تازه کرد گفت:من هم زمانی گلی داشتم به ظاهر خیال می کردم مرا اهلی کرده ولی در اشتباه بودم او برای اینکه بین گلهای دیگر کم نیاورد و بین آنها با غرور بگوید این روباه برای من می میرد و او مرا از هر چیزی و هر کسی بیشتر دوست دارد. مرا  می خواست می گفت : دوست دارم ولی از ته دل نمی گفت او بیمار بود دلش مریض بود برای راضی کردن خودش این حرفها را می زد .

پسرک  برای اینکه او را دلداری داده باشد گفت :حیف ...ولی ناراحت نشو هیچ چیز بی عیب نیست همه خوبی ها که در یک چیز و یک نفر جمع نمی شود ...

روباه وسط حرفهای پسرک پرید و گفت : ولی اگر تو مرا اهلی کنی من دیگر تنها نخواهم ماند دیگر ناراحت نمی شوم من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید هر چیز و هرکسی که شباهت کوچکی به تو داشته باشد مرا یاد تو خواهد انداخت .

بی زحمت مرا اهلی کن !

پسرک گفت :خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم باید دوستانی پیدا کنم وخیلی چیزهاست که باید بشناسم.

روباه ناراحت شد و گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت خوب تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن من دوست خوبی برای تو خواهم شد .

پسرک گفت : برای این کار چه باید کرد ؟

-باید صبور بود .تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد .زبان سرچشمه سوءتفاهم است .

یادت باشد هرروز در یک ساعت معین باید بیایی مثلا اگر هرروز ساعت ۴۶/۵بیایی من از ساعت ۵ به بعد نگران و هیجان زده خواهم شد و احساس خوشحالی خواهم کرد .

پسرک چنان کرد و بدین ترتیب روباه اهلی شد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت : آه ...خواهم گریست .

پسرک:گناه از خود تو است من که بدی به جان تو نمی خواستم تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم ...

-درست است ولی از امروز به بعد رنج دوری تو و تلخی انتظار به همرا دیدن دوباره تو و رسیدن به تو زندگی زیبا و جالبی به من خواهد بخشید .حالا یکبار دیگر برو و به گلهای سرخ نگاه کن آن وقت خواهی دید که گل تو در دنیا یگانه است .

پسرک به گلها نگاه کرد و به آنها گفت :شما هیچ به گل من نمی مانید کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید 

شما زیبائید ولی درونتان خالی است به خاطر شما نمی توان مرد .هرگز مغرور نشوید از شما زیباتر هم در دنیا هست .

پسرک برگشت و روباه چیزهای جدیدی را در لحظه خداحافظی به او آموخت :

آنچه اصل است از دیده پنهان است گل تو در نظر رهگذران گلی هست معمولی مثل گلهای دیگر ولی برای تو از همه سر تر است .آنچه به گل  تو چنان ارزشی داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .هیچ گاه فراموش نکن تو هر چیزی را که اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود هرگز او را تنها نگذار حتی اگر او تو را تنها گذاشت تو این کا را نکن همیشه در کنارش باش .آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند تو فراموش نکن .چشم ها کورند با چشم دل نگاه کن آدمها پنج هزار گل سرخ را دریک باغچه می کارند ولی گلی را که می خواهند در آن پیدا نمی کنند چون با چشم دل جستجو نمی کنند در کنار گلت باش همیشه دوست خوبم .

خدانگهدار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی |