![]() |
![]() |
|
| یادداشت هایی در تنهایی |
|
سخت است .خیلی سخت است و این را تو نمی دانی و من اما خوب می دانم .تو یادت نیست من خوب یادم مانده. یک روز صبح مامان با تقویم کوچکی که توی دستش بود آمد توی خانه و گفت از امروزخاله بازی ممنوع است .آن دامن کوتاه گلدارم که تویش پر بود از عکس مادر هاچ زنبور عسل و پدر پسر شجاع را تا زد و گذاشت توی کمد لباسهای کهنه گفت می دهم شان به کاسه بشقابی . آن شلوارک قرمز را که تو یادت نیست و من اما خوب یادم مانده همان که روی زانویش عکس بامزه قوی ترین خرس دنیا را داشت انداخت توی بقچه ته صندوقچه چوبی .مامان از من قول گرفت تا از فردا تو سوار آن چوبدست قهوه ای سوخته ات - که مثلا هواپیماست - نشوی و من برای تو -برای شوهر خلبانم -که خسته و کوفته از آسمان می آید توی فنجان خیالی از سماور خیالی چای خیالی نریزم . مامان نگذاشت از فردا آب نبات قیچی دهنی تو را لیس بزنم .نبینم روی زخم زانوهایت را ناز کند نبینم وقتی قدت نمی رسد به زنگ بغلت کند دیگر دست های کوچک تو به گونه های پراز اشکم نرسید . از فردا نشد دیگر چشم بگذاری و تا صد بشماری و پیدایم کنی .بالابلندی را ممنوع کرد.گرگم به هوا را نون بیار کباب ببر دستمال من زیر درخت البالو گم شده اسم فامیل نقطه بازی دم دم دم اقای مقدم ... را هم ممنوع کرد .دیگر تیله های سه پر را به من ندادی .با کاغذهای رنگی برای من فرفره نساختی و نخ پاره شده بادبادک های باد برده ام را گره نزدی دیگر از فردا صبح هیچ انگشت کوچولوی پسر کوتاه قدی زنگ خانه مان را به تکرار هر روز آن قدر فشار نداد که منفجر شود و مامان مثل تمام صبحها از ته آشپز خانه دادنزد که : فاطی برو ببین کیه ؟! حتما باز علی اومده دنبالت که بری بازی .تو یادت نیست .من اما خوب یادم مانده شلوار بلند برایم خریدند .جوراب بلند .هیچ کدام از پیراهن هایم عکس بل و سباستین نداشت . حتی یک دانه هم عکس رامکال و رابین هود و شلمان توی لباسهایم نبود . مامان برایم چادر خرید .فردای همان روز که تو یادت نیست و من اما خوب یادم مانده تو را در پشت بام خانه تان دیدم .هاج و واج با دهان باز نگاهم می کردی .من از مدرسه بر می گشتم با چادری که سرم بود و کیفی که دستم بود و کتاب ریاضی که پر بود از مساله های حل نشده از همان بالا پرسیدی :فاطی چرا مامانت نمی ذاره دیگه با هم بازی کنیم ؟! و من با بغضی که یادت نیست و خودم خوب یادم مانده گفتم :مامان می گه من ۹ساله شدم رسیدم به سن تکلیف و تکلیف سخت است خیلی سخت و این را تو نمی دانی و من اما خوب می دانم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف
در متن ادرک یک کوچه تنها ترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است... |
| پیوندها |
|
دختر تنهای تنها نی لا شب مهتاب نرگسی سلام عاشقانه عشق كه گناه نيست اللهم عجل لولیک الفرج سلام علی آل یاسین آخرین منجی راهیان سرزمین عشق |
|
RSS
|